خسته از حس غريبانه

 اين تنهايي
بخدا خسته ام از اينهمه تکرار سکوت
بخدا خسته ام از اينهمه لبخند دروغ
همه عمر دروغ
گفته ام من به شما
گفته ام عاشق پروانه شدم؟
واله و مست شدم از ضربان دل گل؟ شمع را مي فهمم؟
کذب محض است
دروغ است
دروغ
من چه ميدانم از حس پروانه شدن؟
من چه ميدانم گل عشق را ميفهمد
يا فقط دلبريش را بلد است؟
من چه ميدانم شمع واپسين لحظه مرگ حسرت زندگيش پروانست يا هراسان شده از فاجعه نيست شدن؟
به خدا من همه را لاف زدم
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم
باختم من همه عمر دلم را به سراب
باختم من همه عمر دلم را به هراس تر يک بوسه به لبهاي خزان
بخدا لاف زدم
من نمي دانم عشق رنگ سرخ است ؟ ياآبيست؟
يا که مهتاب هر شب واقعاً مهتابيست؟
عشق را در طرف کودکيم خواب ديدم يک بار
خواستم صادق و عاشق باشم
خواستم مست شقايق باشم
خواستم غرق شوم در شط مهر و وفا
اما حيف حس من کوچک بود يا که شايد مغلوب پيش زيبايي ها
بخدا خسته شدم
مي شود قلب مرا
عفو کنيد؟ و رهايم بکنيد تا تراويدن از پنجره را درک کنم؟ تا دلم باز شود؟
خسته ام ، درک کنيد
ميروم زندگيم را بکنم
ميروم مثل شما پي احساس غريبم تا باز .شايد عاشق بشوم ...