زنده ام، اما نمي دانم که بهر چيستم؟

عاشقم، عاشق پرستم يا گدايم، کيستم؟

گاه معشوقم به يار و گاه عاشق بر رخش

گاه من ليلا و گه مجنون، ندانم چيستم

آنقدر دانم که مجنونم در اينجا تا کنون

بهر دل دادن به ليلاي دو عالم زيستم


از معشوقان کشيدن، شيوه دلدادگي است

هرچه خواهي ناز کن تا ديدنت مي ايستم

اهل آبادي عشقم با همه ديوانگي

از اهالي گناه و لااوبالان نيستم

کي شود با حال خونين پيش تو حاضر شوم

کاش مي گفتي تو بر من، منهم از آن ليستم